دنيا نه بد است و نه خوب. که هر کدام از اين دو بود خوب می‌بود  
 
 
 

Challenges are not meant to be easy at all, are they?

 
 
 
  سوزش سازش با نا اهلان به سان روکش بالش می‌ماند در سربازخانه.
هر دو نمی‌گذارند تا صبح بخوابی
 
 
 
  اگر بر خداست که خدايی کند، همانا بر ماست که زندگانی کنيم.
اينکه در اسلام رسم بندگی به رسم زندگانی ترجيح داده شده، از بزرگترين خلط‌های مذهب است و ناشی از جهل نسبت به انسان و خدا ست.
که انسان به رسم زندگانی سعادتمند ميشود ولی به رسم بندگی نه!
 
 
 
 
  به علّت تغيير دکوراسيون فکری تمامی ذهنم را به يکجا به فروش می‌رسانم.  
 
 
  من،
همان سيلی باران بر خاک هستم
گرمش خورشيد،
رويش امّيد
من همان آرامش مهتاب هستم
در اين دنيای پر جنگ و شرارت
داعی صلح و صواب هستم.
زيبايی‌ام من، زيبايی‌ام من.
 
 
 
 
  مرگ بدون ترس مسخره بازيست. اصلاً ماهيت را که نمی‌شود از موجوديت جدا کرد، ميشود؟ ماهیت مرگ ترس است و بس.
 
 
 
 
  خدا با اين همه قدرتش نتوانست انسان را و سرکشيهايش را مهار کند. غير از اين است؟‌
۶۰۰۰ هزار سال تاريخ و هنوز انسان آدم نشده است. اين همان است که در تورات نوشته خدا با آدم در بهشت کشتی گرفت و زمین خورد.
اين بزرگترين بی عدالتی تاريخ بوده که خدا بدون تست کافی نسخه کامل نشده انسان را به بازار عرضه کرد.
 
 
 
  توی اين دنيا دنبال آرامش گشتن آب در هَوَن کوبيدن است.
هرچقدر که سعی ميکنی بيشتر خسته ميشوی. بعد که خسته شدی خوابت ميبرد فکر ميکنی به آرامش رسيدی.
 
 
 
  به‌قولِ محمد: منطق در یک جهت حرکت می‌کند، حقیقت هر سمتی بخواهد می‌رود.
 
 
 
 
  بايد يه کاری بکنم که اگه يهو يکی از اون بالا صدام کرد گفت بايد بريم. بتونم زودی بهش بگم ايول بزن بريم.  
 
 
  ميگن آب که از سر آدم گذشت چه يه وجب چه صد وجب. دروغ ميگن مثل سگ!

يه وجب که گذشت هنوز دلت گرمه. ميدونی هنوز اميدی هست. صد وجب که گذشت ديگه کار تمومه. اميدت از دست ميره و ديگه همون يه وجب رو هم نميتونی بالا بيای.
 
 
 
 
  اين پرش از دنيای منطق به دنيای واقعيت بدجوری کمرم رو شکست.  
 
 
  امروز که از منظر قدرت نگاه ميکردم تازه فهميدم که زندگی ضعفا عين يه پشه ميمونه که ميشه به يه حرکت دست هر کاری باهاش کرد.
الان واقعا نميدونم که دوست دارم اون پشه هه باشم که با يه حرکت دست زندگيم اين ور اون ور بشه يا اينکه زندگی ملت رو با يه حرکت خراب يا عوض کنم.
شايد احمقانه باشه اما اصلا دومی رو دوست ندارم گرچه اولی رو هم اصولا دوست ندارم.
باورت ميشه؟ يه اشتباه کوچولو و زحمتای يه عمر يه بابايی رو خراب کنی. چقدر سخته.
شايد مسند قدرت رو بايد به همونايی داد که عين خيالشونم نيست. هر لحظه براساس وضعيت خودشون تصميم ميگيرن و بقيه رو به فلانشون هم نميگيرن.
 
 
 
  صدای دست نوشته هايم را ميشنيدم که به يکديگر شکايت از من ميبردند. شکایت از خالقشان. وسوسه شدم به صحبتشان گوش دهم ولی یادم از این افتاد که خدایان که به بندگانشان گوش نمیدهند. خودم را جمع و جور کردم و فریاد زنان گفتم:‌ همه تان را میسوزانم. و به عذابی سخت گرفتارتان خواهم کرد تا ابد.

بقره ، آیه ۱۹۵
 
 
 
 
سر درد مزمن، فساد خاطر و چالش عقل با زندگی.

سکندری ميزنم به سمت خانه رهسپار می‌شوم ...
 
 
 
 
 
منم را به تو هديه می دهم تا منم از منيتم تهی شود. نگهدارش باش تا روز قيامت.

قربان تو،

علی
 
 
 
 
  شراب، سکس و کمی خنده ...
 
 
 
 
  نقل از سوته دلان:

خدايا، تو چقده دشمن تو اين دنيا داری!

دوستات هم که ماهاييم يه مشت کور و کچل و عليليم که ما هم بهمون ظلم ميشه.
 
 
 
 
 
تمام تاریکیهای دنیا هم نمیتونن کورسوی یه شمع کوچک رو محو کنن
 
 
 
 
  نقطه تلاقی عفت و هرزه‌گی همان لحظه است که نگاهش به نگاهش در افتد و يکی سر به دامن افکند و ديگری دامن به سر.
 
 
 
 
  کاش پايان نمادين بشريت که شگفتانه نزديک ميشود حلقوم خدايان را ميگرفت و ميفرشد؛ و ای کاش خدايان بر اين سفره ننگين خود می نگريدند و ميگريستند و تا اين حد حلقوم همگان را نميفشردند.
 
 
 
 
  يار اين ديوانه خورشيد است و بس------صاحبش لیکن فرانی هست و بس
ساز و آواز و جنونی اما فقط -------حاصل پيدايش عشق است و بس
سرفرازی تو همان آتش نشان-------کاين مسير آید به آتش ختم و بس
 
 
 
  خواجه و تشخيص زن:

من قول ميدم درست بعد از این داستان دوباره فمنيستی اختیار کنم.

از خواجه پرسيدند که خواجه همانا تو مردی هستی دانا و خردمند و در ۲۰ آبادی همچون تو نداريم و ما در اصل دين شک کرده‌ايم و نزد تو آمده‌ايم که اشکال خود مرتفع کنيم.
خواجه فرمود که هر آنچه از دين در اين چند سال حاصل کرده‌ام همه را به شما منتقل خواهم کرد و بگوييد که آيا سوال شما چيست؟
جميعا گفتند که يا شيخ، ما از دين ميدانيم که همه چيز را بايد با عقل سنجيد و نميتوان به ظاهر سخنان اطمينان ورزيد و ما در دين شک کرده‌ايم که راهی برای ما قرار نداده تا بتوانيم زن را از مرد تشخيص دهيم و ما به گفته زنان شک داريم که آيا آنها زن هستند يا خير. و همانا زن را می‌توانيم با چند چيز از مرد تشخيص دهيم و اولين آن است که زنان سينه‌هايی برجسته نسبت به مردان دارند و با مشاهده می‌توان دريافت که يک شخص مرد است يا زن. و ای شيخ تو می‌دانی که مردانی هستند که با استعانت به ورزش مفرح بادی بيلدينگ سينه‌هايی برجسته اختيار کرده‌اند و زنانی هستند که از نعمت پستانهايی برجسته بی‌بهره مانده‌اند و اگر کسی اشکال کند که ما نمی‌توانيم با مشاهده به باطن امر پی ببريم اشکال وارد است. مضافا اينکه لباسهای امروزی با توجه به مناسبت ج.ا. از يک يا دو لايه به هفت الی هشت لايه تغيير پيدا کرده است و ما از تشخيص صحيح معذوريم.
و تو می‌دانی که راه ديگر در تشخيص مرد از نامرد صدای کلفت مردان و نازک زنان می‌باشد که مشابه اشکال پيشين بر آن وارد است. و ای شيخ همانا آخرين راه در تشخيص زنان که ما می‌دانيم تفاوت در آلت تناسليست که آنها را قادر می‌سازد با مردان نزديکی کنند و زنهار که ما از ديدن آلت تناسلی ديگران منع شده‌ايم و حتی اگر دين به ما اجازه مشاهده می‌داد شرم و حيا در ما مانع از انجام آن می‌شد.
خواجه در پاسخ گفت همانا شما مردانی هستيد غيور و متفکر و دين ما از بابت حضور شما تا به اين حد موفق بوده است و همانا اولين قومی که در اجرای فرامين دينی از عقل و مجادله و تحقيق استفاده نمود ايرانيان بودند.
آگاه باشيد که خداوند پس از خلقت تفاوتهايی را در دو انسان مرد و زن بيافريد تا آنها از يکديگر متمايز شوند وانگهی زنان تفاوتهای خود پنهان می‌کردند و بروز نمی‌دادند و خدا خريت را در آنها قرار داد تا همگان با آشنايی و مصاحبت با آنها از زنيت آنها آگاه شوند و آنها نتوانند آن را بروز ندهند.

 
 
 
 
 
اين يعنی چه؟

هر عبادتی تازیانه‌ای‌ست که بی‌رحمانه بر گرده‌یِ عقل فرود می‌آید
 
 
 
 
  تو اين ترافيک خنده يه لبخندی هم به خدا زدم، اشکالی داره؟
 
 
 
 
  به قول آقای نصرت آسانسور موفقيت خيلی وقته خراب شده. شرمنده ولی بايد تا آخر با پله بالا بری.
 
 
 
 
  اين يکی رو هم بگم و برم. چون تصميم گرفتم ديگه روزای تعطيل کامپيوتر رو روشن نکنم و به کارای ديگه برسم.

آره ميخواستم بگم که دلم به حال خودمون ميسوزه که دنبال برقراری عدالت ميگرديم در حاليکه هنوز نميدونيم عدالت چی هست. آيا واقعا ما از عدالت چی ميخوايم؟

آيا عدالت همون بچه عنکبوتی نيست که بعد از يادگيری شکار از مادرش، اولين تمرين خودش رو با مادر خودش آغاز ميکنه و اونو ميخوره؟

آيا عدالت همون پرنده مادری نيست که از بين بچه هاش به اونايی که منقارشون رو بالاتر ميارن غذا ميده و اونی که اولش کوچکتر از بقيه س بعد از چند روز ميميره؟

آيا در طبيعت يک مثال از عدالت ما وجود دارد؟‌

آيا اگر پروردگاری عادل مطلق همه کس را آفريده باشد، تمامی موجودات را غير عادل می‌آفريند در حاليکه قدرت تغيير رويه را در آنان قرار نداده و فقط يک موجود را عادل می‌آفريند در حاليکه می‌تواند رويه خود را با عقل و شعور تغيير دهد؟

آيا بهتر آن نيست که بگوييم همه را عادل آفريده با اين فرض که اگر عادل نمی‌آفريد هرگز نميتوانستند عادل شوند و انسان را غير عادل آفريده تا خود با عقل خود، خود را عادل کند؟ که اگر اين طور باشد وای به حال ما که از سگ کمتريم.
 
 
 
 
 
يه پسره يه روزی تو دانشگاه يه چيزی ميگفت که خوشم اومد:‌

ميگفت اگه اون چيزی که تو قران نوشته شده رو يه بنده خدايی ميومد و مينوشت عمرا ما بهش اجازه چاپ نميداديم. زندانيش هم ميکرديم.
 
 
 
 
 
ميخوای بهت بگم هنر يعنی چی؟

هنر همونه که چهار تا وسيله دستت بگيری و بعد بری شروع کنی يدونه از اون مجسمه های يخی ۳-۴ متری که ديشب تلويزيون نشون ميداد درست کنی. بعد که بعد از ۲-۳ هفته مجسمه تموم شد ديگه ميتونی راحت بری يه صندلی بزاری کنارش و قشنگ نگاهش کنی. يه نسکافه برای خودت بريزی و منتظر باشی آفتاب يواش يواش بياد و انحناهای کارت رو محو کنه...
 
 
 
 
  تمام مشکل من تو زندگيم اينه که نتونستم اين حرف رو درک کنم که يکی زده بود:

نزديک ترين فرد احتمالا بهترين هدف برای شليک است.
 
 
 
 
  ببينم وقتی تمام نورون‌های مغزم بوی شاش می‌دهد. و آنجاييکه بايد بوی شاش بدهد مي‌شود مرکز فرمان‌روايی عقلانيم، از من چه می‌خواهی؟ نکند که ميخواهی قربت الی الله را با غربت من العيش بدست بياورم؟ هــــــــــــان!؟

آيت الله نوری غير همدانی
دامت فضاحاته
 
 
 
 
  وای به روزی که آدم مجبور بشه زير قولش بزنه...
 
 
 
 
  ميری کنار مرداب می ايستی بعد آستيناتو بالا ميزنی دستتو تا سر آستينا ميکنی تو لجنزار. دستت غوطه ور ميشه تو گل. يهو چندشت ميشه دستتو ميکشی بالا. حالا دستت بيرونه ها، ولی تمام روی دستت گليه. مبادا سعی کنی با دست گلارو پاک کنيا! خرابش ميکنی. بعضی چيزا رو بايد بزاری به حال خودش خشک بشه، تا بعد بتونی پاکشون کنی. اين همونيه که صادق هدايت ميگه در زندگی زخمهايی است که مثل خوره روح را در انزوا ميخورد  
 
 
  من در عجبم زمانی که در طول تاريخ به کرّات نا اهلان و ستمکاران به قهر پروردگار نابود شده اند و صحنه را برای نيک سيرتان خالی کرده اند و پس از يکايک اين وقايع جهان هستی به سمت زشتی و کثيفی حرکت واگرا داشته، چطور می‌توان همچنان دم از فطری بودن خوبی در انسان زد؟

در فلسفه می‌گويند وقوع شيء دليل بر امکان وجود شی‌ء است. فکر کنم اين مساله مصداق کامل اين جمله است برای اثبات آشغال بودن فطری انسان
 
 
 
 
  از ميون کلی کلمه مختلف که از ترکيب اعضای بدن با نوشت بدست مياد مثل رونوشت، پانوشت، پشت نوشت، دست نوشت و ... ارادت خاصی نسبت به کلمه سرنوشت دارم.  
 
 
  نسبت به وقايع زندگی کرختی خاصی پيدا کردم. ديگه اکثر وقايع خوشحال کننده خوشحالم نميکنن و اتفاقای غم انگيز هم ناراحتم نميکنن. نميدونم اين از نشانه های سير و سلوک توی علوم متعالی و عرفانيه يا اينکه نشون دهنده نوعی افسردگی مزمنه که داره از تو تجزيه م ميکنه.

به هر حال همين که نميدونم از چيه خودش خيلی خوبه. ميتونم هر جور که خواستم سر خودم رو شيره بمالم. خوب اينم يه نوع زندگی موفقه به نظر من
 
 
 
 
  بعضی از تجربه‌ها رو تو زندگی بايد يواش يواش کرد. اگه يهو بخوای دل رو بزنی به دريا بدجوری حالتو ميگيره. مثلا همين فلفل سبز رو نگاه کن. اگه يهو همش رو گاز بزنی تند از آب در بياد ديگه وا ويلا. بايد يه تست کوچيک اول بکنی ببينی چی کارس.

خوب در عوض بعضی از تجربه‌ها هم هست که بايد دل رو بزنی به دريا . اگه بخوای من و من کنی و يواش يواش بری جلو بازم حالتو ميگيره. اصلا جونت در مياد. مثالش هم حوضچه سوناست. اگه بخوای يواش يواش پاتو بعد دستت و بعد کله‌ت رو بکنی توش دهنت سرويس ميشه. بايد يهو بپری توش.
 
 
 
 
  تواناييهای انسان در فرو بردن خود و البته ديگران در لجن از شاهکارهای خلقت است..

در واقع اين را می‌توان از تفاوت‌های نمادين بين انسان و حيوان به شمار آورد. حال آنکه فرهنگ و شعور به سطحی‌نگری هرچه تمام‌تر اين نشان را از آن خود کرده‌اند.
 
 
 
 
 
ديگر زوزه سگهای ولگرد در نيمه شب هم دلم را نميلرزاند
ديگر ته مانده های يک انسان در زير پلها نيز دلم را نميلرزاند
ديگر التماسهای کودک آدامس فروش هم دلم را نميلرزاند.


نکند دارم خدا ميشوم کم کم...
 

 
 
 
  دو سه روزیست که به سراغم نمی آیی
نکند طعم تلخ لبانم
انحنای سینه بلورینت را خشکانده باشد
و باد نفس حیرانم
خیسی وصالمان را به شوره زاری مکیده باشد
آری همین است!
و من شوری سرمای تنت را زیر زبانم حس می کنم



دو سه روزیست که به سراغم نمی آیی
نکند ترنم خیالت به مشام دیگری چکیده باشد
و رد تلاشهایی، بر روی معصومیتت مانده باشد
نکند آب عشق و عشق به آب را فراموش کرده باشی
آری همین است!
و من خشکی دهانت را زیر زبانم حس می کنم
نکند تراش های اندامت
روی پوست و گوشتی دیگر رقصیده باشد
و باد سرد پاییزی
اکسیر زیبایی را از روی چاک پستانت ربوده باشد
آری همین است!
و من لرزش بازوانت را
زیر سنگ سرد خیالم حس می کنم



دو سه روزیست که به سراغم نمی آیی
نکند من،
انحنای سینه بلورینت را،
خیسی وصالمان را،
معصومیتت را،
و اکسیر زیباییت را به بازی گرفته باشم
آری همین است!
و من ته مانده طعمت را
و لکه شراب وجودت را
روی ملافه تختمان حس می کنم



امضاء: غیر همدانی
 
 
 
 
  و سلامی که بوی تعفن خداحافظی از لابه لای دندانه های آن فریاد می کشد.  
 
 
 

داستان زندگی ما

 
 
 
  دو چيز هيچ وقت روی زمين نميمونن. يکی دختر خوشگله يکی پول.

اگه اتفاقی يکيش رو ديدی که رو زمين مونده مطمئن باش که اولين نفری هستی که ميبينيش.

از شباهتهای ديگه اين دو تا چيز اينه که معمولا اون کسی که پيداشون ميکنه خوب ازشون استفاده نميکنه. شايد بخاطر ذوق زدگيه کی ميدونه!
 
 
 
 
  يه آيت... غير همدانی ای بود که ميگفت پسرم اگه تونستی تو لحظه‌های سخت زندگی ياد لحظات شيرين زندگی بيفتی و اگه تونستی تو لحظه های شيرين زندگی ياد لحظات سخت زندگی بيفتی اون وقت ديگه نه تو لحظه‌های شيرين يادت ميره که کی بودی و به خودت غره ميشی و نه اينکه تو لحظه‌های تلخ زندگی زير سنگينيش له ميشی.



همين آيت... يه بار ديگه ميگفت که لحظه‌های سخت زندگی بالاخره يه روز تموم ميشه و به يه لحظه خوب ميرسه. يه کاری نکن که تو اون لحظه خوب به خودت بگی بابا گه زدی با اين رسم زندگی کردنت.
 
 
 
 
  من اگر مست هم هستم حداقل صداقتم رو دارم.

اگه هيچ کدوم رو نداری برو بمير که نه لذت رو داری نه وجدان رو.
 
 
 
 
  سال هزار و سيصد و هفتاد و پنج. روز نامعلوم.

تضاد بين خانواده و دوست غوغا می‌کند. تمايلم برای جستجوی هدفهايی که هيچ کس به سراغشان نمی‌رود بيشتر و بيشتر می‌شود. اولين سفرها، اولين کتابها، اولين پروازها و اولين بحث‌ها به شدت تکانم می‌دهند.

سال هزار و سيصد و هفتاد و هشت:
تمايل برای ترک دنيا به حداکثر می‌رسد. فواصل سفرها حتی به يک ماه می‌رسد. دانشگاه و علم خسته‌ام کرده. نمرات افت می‌کند. اکثر اوقات به موسيقی و بحث سپری می‌شود. خدا را لمس می‌کنم و پروازها به اوج می‌رسد.

سال هزار و سيصد و هفتاد و نه. ماه خرداد.
تمامی تلاشها برای تغيير دنيا به بن بست ميرسد. هدفها تغيير ميکند. سفرها کاهش ميابد و به جامعه ملحق می‌شوم. دانشگاه زيبا می‌شود و نمرات بالا می‌رود. زندگی زيبا می‌شود. آرمان به انگليس می‌رود.

سال هزار و سيصد و هشتاد و دو. فصل تابستان.
سفرها به صفر می‌رسد. پروازها نيز به همين صورت. درها بسته و درهای ديگر باز می‌شود. هدفها باز هم تغيير می‌کند. عاشق عشق می‌شوم بدون اينکه عاشق شده باشم. بزرگتر می‌شوم.

سال هزار و سيصد و هشتاد و دو. فصل زمستان.
تلاشها برای هماهنگی با زندگی به نتيجه می‌رسد. زندگی زيباتر می‌شود. شاديهای کوچک معنی دار و غم های بزرگ بی معنی می‌شود. باز هم بزرگتر می‌شوم. من همه چيز را دوست دارم
 
 
 
 
  زمانی که خدايی به بنده‌اش خيانت کند همانست که او را به فسادگاه خويش  بفرستد و سپس عقلی به او عطا کند تا در احوالات خود انديشه کند!  
 
 
  خاطره آخرین چهارشنبه سوری در ایران:

آخرین سه شنبه سال. ساعت دو و نیم از سر کار برمی گردم خونه و مامان سریع بساط ناهار رو ردیف می کنه. دو بشقاب پر از عدس پلو می خورم تا بعدش دیگه نتونم از جام تکون بخورم. تنها نیرویی که دارم رو جمع می کنم و میام یه آهنگ میزارم و یه چرت ملس. ساعت چهار کیان میاد با دست پر. شیشه خانواده رو ازش می گیرم و میزارم تو فریزر. بعد هم میایم و یه دو سه دست نیبلز توپ بازی می کنیم. تو فکر شیوا و پویا بودم که زنگ بزنم ببینم کجان که یهو سر و کلشون پیدا میشه و خونه رو میزارن رو سرشون. بس که این پویا شلوغه. هر وقت میاد کلی سر و صدا راه میندازه. پر از هیجانه این بشر. کلی سیگارت و موشک و خرت و پرت خریده و همه رو دونه دونه با هیجان نشون میده و توضیح در مورد نحوه کارکرد هر کدوم. همون موقع می پرم دو تا همبرگر در میارم و سرخشون می کنم و با سه پیک همشون رو می خوریم. حالا دیگه شب شده و از این پایین کلی سر و صدا میاد. لباسارو ميپوشيم و به پیشنهاد پویا می‌ريم خونه عباس افشاری (بابای پویا) که بقیه عرق رو اونجا بخوریم (توضیح اینکه این پویا همساده بود و قاشق این آبجی ما شد، شبا میومد زیر پنجرمون گیتار میزد ) خلاصه وسط راه علی دسی رو هم ميبينيم که اومده ارکيده و تا ما رو می‌بينه کلی حال می‌کنه. با هم می‌ريم پیش بابای پویا که تو لوتی بازی و اینا رو دست نداره. سی چهل تا سیخ دل با هم کباب می کنیم و الباقی قصه. آتیش پایین روشن شده، حالا دیگه میشه رفت پایین. هنوز پیمان ناظم دوست پویا هم نیومده که همیشه کلی حال به چهارشنبه سوری ارکیده میده. خودش میاد با دو تا پسر و بیست تا دختر. هر چی از باحالی این پسر (حالا دیگه مرد شده زن هم داره) بگم کم گفتم. خلاصه تا آهنگ شروع میشه من و کیان و علی دسی و چند تا باحال دیگه میپریم به قر دادن اون وسط. جمعیت کم کم زیاد میشه. فکر کنم 300 نفری تو محوطه وسط هستن. بالای بوته ها و پشت تیر بسکتبال هم کلی آدم وایساده. پیمان که میاد یهو انگار یه آتیش انداختی وسط اسفند. تا همه مشغول سلام علیکن من هم میدوم میرم پهلو عباس افشاری و زودی بر میگردم. حالا دیگه می تونم کاپشن رو در بیارم. خیلی گرمم شده. دخترایی که تا یه ربع پیش گوشه وایساده بودن و همون قضیه ای که مریم گفت رو دنبال می کردن تا جمع کثیر دخترای اضافه شده و شاد و شنگول رو دیدن چنان یکی یکی خودشون رو پرت می کنن وسط که دیگه جای رقصیدن هم پیدا نمیشه. یه جای خالی کنار آتیش که خیلی دیگه داغه پیدا می کنم و شروع می کنم به قر دادن. بچه ها بعد ها بهم گفتن که تو دیشب خیلی هرزه شده بودی و حداقل با 20 نفر رقصیدی. من همه چیز رو تکذیب کردم و اونا هم گفتن آره تو که راست میگی! کژ و مژ چند بار از رو آتیشی که کسی جرات نمی کنه از روش بپره می پرم. با این پاهای دراز من نپرم کی میخواد بپره. فعلا بسه دیگه حال ندارم بقیه ش رو تایپ کنم.)

 

 
 
 
  ندای آخرین ها خیلی زودتر از اون چیزی که فکرش رو می کردم شروع شدن. اصلا این آخرین ها تمامی ندارن. اولینش از آخرین چهار شنبه سال شروع میشه و بعد به آخرین چهارشنبه سوری تبدیل میشه. آخرین عید، آخرین تولد، آخرین مهمانی فلانی تازه اول کاره. باز هم خیالی نیست، تا آخرین ملاقات ها هنوز وقت بسیار است.  
 
 
  به گزارش خبرنگار ما از واحد شهر‌آرا ديشب طی چندين رعد و برق متوالی که حوالی ساعت ۳ بامداد منطقه را لرزاند، هوای منطقه قالب تهی کرده و در حدود ۱۰ درجه سرد شد به طوری که گزارش‌های محلی حاکيست چندين سانتی‌متر برف در معابر

نشسته است. از تبعات اين پديده نادر می‌توان به به گه نشستن تمام شکوفه‌های منطقه اشاره کرد. اما در حالی که کشاورزان ارکيده در حال عزاداری هستند، مشاهده شده که جمعی از طرفداران زمستان به سرکردگی علی نوری در حال برپايی جشن و پايکوبی هستند و در حالی که شعارهای برف رو ببين چه کرده.... پيست‌ها رو بر پا کرده و همچنين اسکيمون هم جور شدش.... عيدمون هم توپ شدش را سر می‌دهند به سمت نقطه نامعلومی در حرکت‌هستند.

کات. صحنه بعد، صحنه نمايش دمای هوای نقاط مختلف با بک گراند صوتی آهنگ آرام ناصر چشم آذر. بک گراند تصوير هم صحنه‌هايی بديع از گوشه‌کنار ارکيده. صحنه گل‌هايی را می‌بينيم که به زور رنگ‌های زرد و بنفش و قرمز و صورتی خود را از زير برف‌ها به نمايش می‌گذارند. صحنه گنجشک‌هايی را می‌بينيم که در حالی که در لاک خود فرو رفته‌اند به ناچار نشيمنگاه برف شده‌اند و همچنين چندين صحنه از ماشين‌های برف گرفته، پيرمردی که کلاه پشمی به سر دارد و يک پاکت شير در دست دارد و گربه‌هايی که مشغول پياده‌روی در برف هستند را می‌بينيم. و کم کم به نمايش درجه هوای يزد که آخرين شهر است نزديک می‌شويم. آهنگ فيد می‌شود و تقويم روز و اوقات شرعی.
 
 
 
 
  اين کول ترين آيه قرآنه که ديدم:

ای اهل ايمان، هرگز در حال مستی به نماز نيائيد تا بدانيد چه می‌گوييد. نساء ۲۴
 
 
 
 
  -خدایا، قول میدم که هیچ وقت خودمو گم نکنم و یادم نره که چه لطفی در حقم کردی، تو رو جون هر کی دوست داری یه ۵۰۰ میلیون به من بده. قول شرف میدم که خودمو گم نکنم.
- قول میدی؟
-قول قول قول میدم. قول شرف میدم.
- خیلی خب. حالا که مطمئن شدم که خودتو گم نمیکنی اجالتا این ۱۰ میلیونیو که داری ازت میگیرم تا ببینم راست میگی یا نه.

 
 
 
 
  يک ديد ساده رياضی مشخص می‌کنه که زندگی آنپرديکتبل تر از اون چيزيه که ارزش برنامه‌ريزی داشته باشه.
 
 
 
 
 
بخوريد و بياشاميد از مال حسين و به ياد داشته باشيد که تنها در عاشوراست که هيچ کس در تهران شب گرسنه به خواب نميرود.

از فردا دوباره می‌توانيد برای ۵۰ تومان سر يکديگر را بشکنيد.
 
 
 
 
  من مطمئنم که آخرين مرحله پيشرفت علم همان موقع است که انسان بتواند رفتار ايرانيان را شبيه‌سازی کند. فردای آن روز انسان خدا شده.  
 
 
  اينکه خمينی ميگفت اين محرم است که اسلام را زنده نگهداشته،  صد البته که راست می‌گفت. من مانده‌ام چطور است که اين اسلام پرستان و دين دوستان به يکباره با شروع محرم مثل قارچ از زمين سبز می‌شوند. ترديد نکنيد که اگر محرم نبود تا امروز از اسلام چيزی به جز خاکستر  روی کتاب‌های قرآن روی طاقچه‌ها باقی نمانده بود  
 
 
  هيچ انکاری نيست که پايان تمام عشق‌ها زمانيست که تمام عقل‌ها به جنبش بيفتند  
 
 
  عشق‌ها را بايد شست.

جور ديگر بايد ديد.