اينکه ميگويند فاصله بين ايمان و کفر به اندازه يک تار موست، دروغ ميگويند. اصلا مغلطه ميکنند. من خودم سالهاست که از ايمان به وادی کفر حرکت کرده‌ام و هنوز در راهم. بريده‌ام. بنزين تمام کرده‌ام و قصد دارم در اولين فرصت بازگردم.

در راه غفلت کردم. نميدانم شايد هم چنديست از کفر گذشته‌ام
 
 
 
 
  اگر بهره هوشی ژاپنی ها کم است و بهره هوشی ما زياد است، لابد ژاپن را ماها ساخته‌ايم و کشور ما را ژاپنی ها (از کتاب بهشت خاکستری)  
 

 

 
  - دخترک بيچاره! آنطور که تو از عشق حرف می‌زنی من از کدوی حلوايی صحبت می‌کنم.

نکند فکر کرده‌ای اينجا دوران رنسانس است؟‌ يا مرا با شيخ ميرعماد اشتباه گرفته‌ای؟‌

- ...
 
 
 

 

 
 
- عشق يعنی چه؟‌

- عشق يعنی جهيدن در بيشه اميد و آرزو. يعنی صادقانه دل را به آتش نهادن. عشق يعنی فوران احساس. يعنی هدف را در گرو وسيله نهادن.

- بخواب بابا! عشق يعنی اگه يکی رو ديدی و ماچش کردی ضربان قلبش بره رو ۱۰۰
 
 
 

 

 
  به انتخاب خود درک کنيد (از وبلاگ استامینوفن)
ــ فاحشه های پير
ــ افرادی که با فاحشه های پير ميخوابند
 
 
 

 

 
  اگه يه روزی يهو به اين نتيجه رسيدی که ايول، سر خدا رو گول ماليدم سريع به اين فکر کن که خدا می‌خواد يه جوری بزنه که نفهمی از کجا خوردی. استاد اين کاره  
 

 

 
 
بابام ميگه زندگی پستی و بلندی داره. راست ميگه خيلی.

من الان دارم در بنلدی‌ها قدم می‌زنم. هوا خيلی خوب است.
 
 
 

 

 
  خوب همانند آب است
بدون تلاش همه چيز را سيراب می‌کند
و جمع شدن در پستی را هرگز حقارت نمی‌شمارد.
 
 
 

 

 
  تصور لذت از پنير تازه حتی قبل از يافتن آن، شما را به طرفش راهبری می‌کند.
کتاب چه کسی پنيرم را جابه‌جا کرد
اسپنسر جانسون
 
 
 

 

 
  توی تاکسی نشسته بودم يه مسابقه تلفنی داشت از راديو پخش ميشد:‌

-مجری:‌ سلام، روز شما بخير

- شرکت کننده:‌ سلام قربان. حال شما خوبه؟ برنامه تون ممنون که خوبه (با لهجه ترکی)

- لطفا خودتون رو معرفی کنين

- من قلی قليدون هستم از ابهر تماس ميگيرم. (اسمش اين نبودا)

- به به ابهر! خوش به حالتون آقا اونجا هواش محشره. الان هوا چطوره اونجا؟‌

- هوا هم اينجا خوبه سلام داره خدمتتون

-

 
 
 

 

 
 
ديدی اين گداهای سر چهارراه هی ميان گير ميدن به آدم پاچه رو ميگيرن ول نميکنن‌؟‌ آدم ميخواد يه پس گردنی حسابی بهشون بزنه.

بابا ول کن اين خدا رو بيست و چهار ساعته خشتکشو چسبيدی ول نميکنی. اَه! (کنایه از شب قدر)
 
 
 

 

 
  - کی گفته من الان حال نوستالژيک دارم؟‌ نه تنها احساساتی نشدم، بلکه خيلی هم روزشماری ميکنم برای رفتن.

- خيلی خب بابا! من فقط ميخواستم بگم که ........ ااااا، حالا چرا گريه می‌کنی؟‌ می‌ری اونجا همه چی روبه راه ميشه..... نه خير انگار ول کن هم نيست. خيلی خب بابا بسه ديگه

- خيلی انی
 
 
 

 

 
 
باز هم از استامينوفن:‌

شما را به روشن فکريتان قسم
کاری نکنيد دخترک فاحشه فکر کند حرفه اصليش بحث های فلسفی است.
 
 
 

 

 
  برخلاف اينکه همه ميگويند فيلم مارمولک توهين به روحانيت است. به نظر من فيلم سراسر توهين به زندانيهاست!

حکايت آن شاه ايرانيست که گفتند فلانی خاک بر سرت، تو ملت ايران را به قيمت ۱۰۰۰ تومان به انگليسيها فروختی. گفت من سر انگليسيها کلاه بزرگی گذاشتم. ملت ايران ۱۰ تومان هم نمی‌ارزد
 
 
 

 

 
  تا زمانی که دل آدم می‌تواند به راحتی از راه درک شهودی به آرامش دست پيدا کند چرا بايد با طرح سوالات پيچيده همه چيز را خراب کند؟‌
 
 
 

 

 
  به شمال ميرويم. کنار دريا در ساحل شروع به ساختن مجسمه‌ای بزرگ ميکنيم. چهار پنج ساعتی است که مشغول کاريم. مجسمه بزرگ است و وسايل کم. طول مجسمه بيش از دو متر است و شمايل يک مرد قوی هيکل است. پيرمردی از کنارمان رد ميشود و درخواست ميکند که ۵ متر آن طرف تر چادر بزند تا بتواند ساخت مجسمه را ببيند. مردمان جالبی هستند. پيرزنی که همراهشان هست آدم با ذوقی ست. می‌آيد پيشمان و از ما ميخواهد تا بگوييم که اين مجسمه کدام يک از شخصيتهای شاهنامه است. برايمان حتی شاهنامه سرايی می‌کند و ما لذت می‌بريم. نزديک ظهر ميشود و تعدادی که تازه از خواب بيدار شده‌اند به لب ساحل می‌آيند. خيلی ها میپرسند آيا شن ارزش اين همه وقت را دارد در حاليکه زود خراب ميشود. تبسم ميزنيم و در حاليکه جوابی برای گفتن نداريم به کارمان ادامه ميدهيم.

به هر حال مجسمه ساخته می‌شود. حالا می‌شود حداقل يک عکس ازش گرفت تا خستگی تنمان به در رود. با يک دوربين عکسی می‌گيريم و به خانه می‌رويم که دوربين اصلی را بياوريم. وارد ساحل که می‌شويم خشکمان ميزند. به نظر می‌آيد دو نفر عاشق روی مجسمه‌مان قدم زده‌اند. شايد هم بالا پايين پريده‌اند. در عجب می‌شويم که شعور و فرهنگ از دست رفته‌مان را چگونه ما ايرانيان ميتوانيم به دست آوريم. کمی بحث ميکنيم و سيگار ميکشيم و خدا را شکر ميکنيم که يک عکس از مجسمه گرفته‌ايم.

به تهران می‌آييم. عکس‌ها را چاپ ميکنيم. ۳۵ عدد عکس چاپ ميشود و يک عکس ميسوزد. در عجب ميشويم که چطور است اين بازی روزگار. سعی ميکنيم عقل و علم و اسلام را کنار هم قرار دهيم و وقايع را توجيه کنيم. نمی‌توانيم. عقل و علم را کنار ميگذاريم و از اسلام کمک ميگيريم: هر چه خدا بخواهد همان می‌شود. هر چند عجيب و غير عقلانی و غير علمی باشد. کمی بحث ميکنيم بدون کشيدن سيگار و لذت ميبريم
 
 
 

 

 
  مطهری ميگويد ما اسلام را آنطور که عقل گرا و علم گرا باشد ميخواهيم.

آخه بـــــــــز! عقل و علم را با همه خويشاوندی که با هم دارند نميشود در يک جا جمع کرد. اسلام که پيش کشت.
 
 
 

 

 
 
تاريكي را مي مكم
تا به روز برسم
روز می آید اما
من ذغال شده ام :
میگدازم
با اولین پرتو خورشید .


از کليمانجارو
 
 
 

 

 
  قوانين اسلام رو بايد به تبعيت از فيفا اصلاح کنن:

درسته که هند در فوتبال خطاست اما هر برخورد توپ با دستی خطا محسوب نميشه.

درسته دست زدن به زنان نامحرم گناهه، اما آقايون بدانيد که هر تماسی خطا محسوب نميشود. اگر در هنگام برخورد (و پس از آن) دست و ساير اعضای بدن (!)‌ در حالت عادی باشند و برخورد ايجاد شده مسير زندگی آنها را تغيير ندهد، برخورد از نوع مباح خواهد بود.

پ.ن. فقط مواظب باشين هوس گل مارادونايی نکنين يه وقت
 
 
 

 

 
  دختر خوبه ناز داشته باشه!

اما اگه نازشو بکشيو ناز کنه ديگه ...
 
 
 

 

 
 

درکهای شهودی


در ادامه بحث لحظات خوب زندگی بايد بگويم که يکی از لحظات بسيار زيبای زندگی وقتی‌ست که به يک چشمه ميرسی. آن وقت ميتوانی با لذت از آبش بنوشی و مطمئن باشی که ديگر کسی چند قدم بالاتر در آن نشاشيده است.

عرفان را از بين راههای مختلف رسيدن به خدا به مناسبت همين خصلتی که دارد خيلی می‌پسندم.
 

 
 

 

 
 
آن روز بدون شک بهترين روز زندگيم در اين چند وقت اخير بود. همين چند روز پيش بود و من مطمئنم که يکی از خوشبخت ترين روزهای زندگيم را تجربه ميکردم. شرط ميبندم چيزی به اندازه استکان چهارم ويسکی نميتواند انسان را خوشبخت کند. اصلا خيلی جالب است. اين استکان تو را از اين سر دنيا به آن سر دنيا ميبرد. دور دنيا در ۵ دقيقه. اين يعنی خوشبختی. سفری که غير منتظره و بدون هيچ برنامه ريزی بلند مدت است. اصلا اساسا هر چيزی که برنامه ريزی شده باشد، خوشبختی نمی‌آورد. همين است که من صبح تا شب درس ميخوانم تا مدرکی بدست بياورم. بعد دوباره صبح تا شب و يا شب تا صبح کار ميکنم تا پول زيادی بدست بياورم و آخرش هم احساس خوشبختی نميکنم. خوشبختی را همان استکان چهارم مياورد و بس. خوشبختی را همان لحظه‌های ناب غير منتظره و کوتاه مياورد.

چهارمين استکان را که خوردم،‌ دو سانتی‌متری دهانم را گشادتر کردم. در اين دنيا خيلی سخت است بتوانی دهن کسی را با خنده دو سانتی متر گشاد کنی. به يخ های درون استکان نگاه کردم. چقدر زلال شده بودند. ديده‌ايد اين يخ‌ها به آخر کار خود که ميرسند،‌ چقدر شفاف ميشوند؟‌ انگار آنها هم چهارمين استکان را خورده بودند. ميگويند مستی و راستی. راست ميگويند. يخ‌ها هم روراست شده بودند. ته‌شان را ميشد ديد. هنوز جا داشت يک سانتی متر ديگر دهانم را گشادتر کنم. پس اين کار را هم کردم. احساس کردم خوشبختی خود را از لابه‌لای فضای دهان گشاد شده‌ام به بيرون پرتاب کرد.

حالا من خوشبخت شده‌ام. کسی هم نميتواند منکر آن بشود. چه اهميتی دارد که من کيستم و کجا هستم. الان مهم اينست که چيزی دهانم را دو سه سانتی‌متری گشاد کرده و سختی‌ها و ناراحتی‌های زيادی لازمه تا اين چند سانتی متر دوباره تنگ بشه. پس من خوشبخت هستم.
 
 
 

 

 
 

The most unfair thing about life is the way it ends. i mean, life is tough. it takes up a lot of our time. what do you get at the end of it? a death. what's that, a bonus?!

i think the life cycle is all backwards. you should die first, get it out of the way. then you go live in an old age home. you get kicked out for being too healthy, go collect your pension, then, when you start work, you get a gold watch on your first day. you work forty years until you're young enough to enjoy your retirement. you drink alcohol, you party, and you get ready for high school.you go to primary school, you become a kid, you play, you have no responsibilities, you become a little baby, you go back, you spend your last 9 months floating with luxuries like central heating, spa, room service on tap, then you finish off as an orgasm. amen.

George Costanza
 

 
 

 

 
  يه روزی دو تا ورزشکار تو جنگل گير ميکنن و ميبينن که يه خرس داره از دور مياد طرفشون. شروع ميکنن به فرار کردن. يکيشون از تو کيفش کفش ورزشياشو در مياره و ميپوشه تا سريع تر بتونه فرار کنه. دوميه که کاملا نا اميد بوده ميگه چرا کفشات رو درآوردی که بپوشی؟‌ هرچقدر هم که سعی بکنی از خرس که نميتونی سريع‌تر بدويی. اولی ميگه لازم نيست که سريع تر از خرسه بدوم،  فقط کافيه از تو سريع‌تر بدوم.  
 

 

 
  خيلی سرد شدم. آنقدر که بغضهايم يخ زد. گفته بودند يخ‌هايش گول‌زنک‌ست. باور نميکردم. رويشان راه رفتم و با لرزش شانه‌هايم همه‌شان را شکستم. خدا را ديدم که نگاهم ميکرد و هيچ نمی‌گفت.

به خودم پيچيدم. مار شدم و خودم را نيش زدم. گرم شدم. آنقدر که اشکهايم هم بخار شدند. خشک شدم. کوير شدم و دوباره ترک خوردم. باران باريد و همه چيزم را گل آلود کرد. سيلاب آمد و تبديل به مرداب شدم. خدا را ديدم که نگاهم ميکرد و باز هيچ نميگفت.

خودم را خشک کردم و از گلهايم مجسمه آزادی ساختم. بر فراز خودم رفتم تا با افتخار و غرور به خدا نگاه کنم. خدا را ديدم که به مرداب ديگری که در حال خشک شدن بود زل زده بود.
 
 
 

 

 
  چه حالی ميکنم من. اين در را بسته‌ام و ميدانم که هيچ کس به جز من بازش نميکند. حالا ميتوانم چه راحت بميرم. نشسته‌ام و منگ خودم را نگاه ميکنم. خودم هم من را نگاه ميکند. نميدانم چرا خودم پرس شده و چسبيده به ديوار. عينک هم دارد. دارد قليان ميکشد و زل زده است به من. من هميشه دوست داشته‌ام آدمها را پرس کنم و بچسبانمشان به ديوار.

بوی مرده در اتاق پرشده. نميدانم بوی اين آدمهای پرس شده است که به ديوار چسبيده‌اند و احتمالا يک ماهی است که مرده‌اند يا اينکه من يک ماهی‌ست که مرده‌ام و بوی تعفنم اتاق را پر کرده. چشمم را ميچرخانم تا چيزی پيدا کنم. يک خوشبو کننده ميبينم که چسبيده به ديوار و او هم بو ميدهد. يادم آمد. چند روز پيش خريدمش که بوی مرده‌ها را از بين ببرد. سر خودم کلاه گذاشته بودم چونکه ميدانستم خودش هم بوی مرده ميدهد. همه‌ش تقصير اين ديوار لعنتی‌ست. نميدانم چرا همه چيز اينجا ميچسبد به ديوار. خودم هم احتمالا يک روزی چسبيده‌ميشوم به ديوار. اوه حواسم نبود من از قبل به ديوار چسبيده شده هستم. هنوز عينک زده‌ام و قليان ميکشم. مثل اين گاوهای تنکابن که يک ساعت زل ميزنند و نشخار ميکنند شده‌ام.