۶ سال پيش تو يه روز بهاری ارديبهشت، درست اينجا روی چمن دراز کشيده بودم، به آسمون آبی زل زده بودم و ابرهای کوچولو رو که با نسيم آروم حرکت می‌کردن تماشا ميکردم. اين شعر رو ميخوندم و در عجب بودم که چه تضادی بين دنيای من و دنيای اخوان ثالث وجود داره. کتاب رو بستم و کتاب سهراب رو باز کردم.
امروز اما حرف ديگری دارد..



نه چراغ چشم گرگی پير،
نه نفس‌های غريب کاروانی خسته و گمراه؛
مانده دشت بی‌کران خلوت و خاموش،
زير بارانی که ساعت‌هاست می‌بارد؛
در شب ديوانه غمگين،
که چو دشت او هم دل افسرده‌ای دارد.

در شب ديوانه غمگين،
مانده دشت بيکران در زير باران، آه، ساعت‌هاست
همچنان می‌بارد اين ابر سياه ساکت دلگير.
نه صدای پای اسب رهزنی تنها؛
نه صفير باد ولگردی
نه چراغ چشم گرگی پير
 
 
 
 
  زندگی تخمی‌ست؛ بوی گند هم می‌دهد؛ رنگش هم خاکستريست.

اگر می‌بينی تقلايی هم هست همه‌اش گول زنک است. خط و خوط‌هايی می‌کشيم به اميد اينکه رنگش را عوض کنيم. چه می‌دانم شايد هم خودمان را خالی می‌کنيم. اما هر چه هست ثمره‌اش اينست که هر چه بيشتر فشار می‌آوريم کاغذمان را بيشتر پاره می‌کنيم.

و اگر چاره کوررنگی ارضايمان می‌کرد چه همه چيز زيبا می‌شد!
 
 
 
 
  اين لحظه‌ها چه شبيه لحظه‌های بوف کوريست. همان پيرمرد که خنده‌هايش مو بر تن آدم سيخ می‌کند هم اينجاست. چشمهايم را که می‌بندم لرزش صدايش اعصابم را خط‌خطی می‌کند. اين همان لحظه‌ايست که به ته دنيا می‌رسی، مات و مبهوت آرزو می‌کنی که ای کاش آن خدايی که در اسطور‌ه‌ها پا به پای قهرمانان داستان وجودش همه جا احساس می‌شد می‌آمد و اين فشار ديوارهای دنيا را از روی دوشت برمی‌داشت. و در همان لحظه خاص صدای خرد شدن استخوانهايت را هم می‌شنوی..
 
 
 
 
 
کنار پنجره نشسته‌ام
و تحولات شناسنامه‌ايم را با خودم بلغور می‌کنم.
سالهاست که ديگر عهدی با خودم نمی‌بندم.
مرادخان می‌گفت تخمش را نداري؛ و من هم نيش خند می‌زدم
نيش خندهايم مثل تف سربالا می‌ماند. همه‌شان همينند. عمرشان به ندرت به ۴ ثانيه می‌رسد. بعد مثل تاپاله‌ای که در آفتاب بماند روی صورت خشک می‌شوند و آدم را کلافه می‌کنند.
کلافه می‌شوم. تصوير راکون پوست کنده که باصورت عريانش نيش خند می‌زند کلافه‌ترم هم می‌کند.



يادم نمی‌آيد از کی اينقدر بد بنويس شده‌ام.
منفی نويسی را دوست دارم.
پروين خانم می‌گويد غيبت، پوست آدم را خوب می‌کند. من می‌گويم منفی‌نويسی هم همچنين. مثل تخليه چرک‌های زير پوست می‌ماند.



کلافه‌ام.
می‌خواهم نوشته‌هايم را از اول دوباره بخوانم.
نمی‌توانم تا انتها صبر کنم.
ميخوانمشان.
همه‌ش مثل تف سر بالا می‌ماند. همانقدر که نوشتن تخليه می‌کند، خواندن پر می‌کند.
کلافه می‌شوم...

 
 
 
 
  بايد اطويی بخرم
و اين عشق‌های مچاله‌ شده‌ام را صفايی بدهم
 
 
 
 
  سالها می‌گذرد

و رد تلاشهايم زير چشمهايم را خواهد ‌خراشاند

و ديگر شستشوی اشک‌ها هم افاقه نخواهد کرد
 
 
 
 
  اين هميشه تصويری بوده که از مرگ خودم تو ذهنم بوده:‌

کج و مج به سمت طاقچه می‌رم و سعی ميکنم کتابی رو که روی طاقچه گذاشتم بردارم. دست‌های ناسورم بزور توانايی بلند کردن کتاب رو دارن. ميدونم لحظه‌ مرگم رسيده. چه لحظه‌ عجيبی! چشمهام رو ميبندم و خودم رو در سالهای مختلف زندگيم برانداز ميکنم. دلم سنگينی ميکنه و دلهره وجودم رو ميگيره. دلم موسيقی و شعر ميخواد. اصلا برای همين بلند شده‌ام که کتاب شعر رو از روی طاقچه بردارم. دلم ميخواد برم و توی تخت دراز بکشم و انقدر فال حافظ بگيرم تا خواب هميشگی به سراغم بياد. ميرم و توی تخت انقدر فال حافظ ميگيرم تا خواب هميشگی به سراغم بياد.

و در تمام اين مدت اين آهنگ رو با خودم زمزمه ميکنم.
 
 
 
 
  بدترين دردهای زندگی اونهايی هستن که با سيگار ساکت ميشن.  
 
 
  توقف ممنوع!

تنها تابلوی راهنمايی و رانندگی که در زندگی بدرد ميخورد. هيچ وقت رعايتش نکردم. هميشه يک جايی، يک کوره‌ راهی متوقف بوده‌ام. اصلا کم يادم می‌آيد حرکت کرده باشم. پارک کرده‌ام و کرکره‌ها را هم کشيده‌ام پايين. منتظر تعطيلاتم تا تمام شود. اين لعنتی کی تمام می‌شود؟

ته اين کوچه باغ که نشسته‌ام و هوای خوب استنشاق ميکنم، تابلوی توقف ممنوع ندارد. کرخت شده‌ام و چرت ميزنم. بايد يک روز تا سر جاده بروم. ميگويند در جاده هيچ کس توقف نميکند.
 
 
 
 
  آن مرد آن شب احساس عجيبی داشت. شب‌های عجيب و غريب هميشه کلافه‌اش می‌کردند. می‌رفت و روتين‌های زندگيش را می‌شکست تا خودش را با زندگی همسو کند. شب بجای خانه به سر کار می‌رفت و بعد هم در سر کار، کار نمی‌کرد.

از اينکه وقتش را تلف ميکرد احساس خوبی داشت. در آن شب عجيب، مرد به لحظه‌های ناب زندگيش و اينکه چقدر تمامشان يکباره و عجيب بوده‌اند انديشيد. به يکی از آنها که رسيد از ديوانگی خودش خنده‌اش گرفت. تپش قلبش هم وقتی به يکی ديگر از آنها رسيد بالا رفت؛ درست مثل همان لحظه. با خودش فکر کرد شايد امشب هم يکی از لحظه‌های ناب زندگيم باشد. هم عجيب است و يکباره و هم تپش دار. احساس کرد چقدر زندگی خارج از روتين را دوست دارد و چقدر ساده می‌توان لحظه‌های ناب در زندگی داشت. بايد پيروزيش را در برابر کلافگيش جشن ميگرفت. به اين فکر کرد که ای کاش ودکای فرد اعلا داشتم و در جلوی تلويزيون آب نبات چوبی ميخوردم. بعد نوشته‌هايی روی کاغذ نوشت و احساس کرد آماده‌ است تا ساعتها کار کند.

بعدها هيچ وقت آن مرد از آن شب به عنوان يکی از لحظه‌های ناب زندگيش ياد نبرد.
 
 
 
 
  من همينجا نشسته‌م
ساکت و آرام
بوی چوب و علف می‌خورم
و از موسيقی تنفس مصنوعی می‌گيرم
سالها آنطرف‌تر اما
واقعيت آماده‌ست
تا روح‌ها را از نو خراشی دوباره دهد
 
 
 
 
  سلام و صلواتی فرستاديم و غائله دفن خاطرات را پايان داديم. جلسه کاملا رسمی و جدی بود. بارها و بارها به خودم لرزيدم که در صورت دفن خاطرات چه پيش خواهد آمد. ودکا که در طرفداری از دفن خاطرات سخن ميگفت، به شدت به تماس‌های تلفنی با ايران که غائله را بر پا ميکنند حمله‌ور شد. او خواستار تحريم اينگونه تماس‌ها شد و خاطرنشان کرد که برای فرونشاندن عواقب هر تماس مقدار زيادی ودکا بايد مصرف شود.

«ميگويند جهالت بزرگترين عافيت است؛ راست ميگويند. بايد تمام اقداماتی که باعث کاهش لذت از جهان می‌شود را از بين برد. بايد به تک تک خانه‌ها سر بزنيم. تک تک افراد را بازجويی کنيم و تمام آنهايی که خوشی‌های گذشته را در انتهای تفکراتشان مخفی کرده‌اند را قلع و قمع کنيم. بايد تلفن‌ها را کنترل کنيم و تمام صحبتهای قديمی را سانسور کنيم. چه معنی دارد در دنيايی که ميليونها بطری ودکا روزانه سعی در از بين بردن خاطرات خطرناک دارند، اجازه بدهيم تماسهای تلفنی آنچنانی تمام رشته‌ها را پنبه کند؟‌ ما نميگذاريم عده‌ای سبک مغز جلوی برنامه‌های مبسوط ما را برای ايجاد يک مدينه فاضله بگيرند»

ودکا در حالیکه خون به صورتش دمیده بود با ریتمی حماسی این جملات را فریاد میزد. در همین لحظه عکسهای روی دیوار به شدت واکنش نشان دادند:

« آن مدینه فاضله که شما از آن صحبت میکنید حاصل نمیشود مگر اینکه بتوانیم لحظات خوب زندگی را چنان ثبت کنیم که در لحظات سخت از آنها لذت ببریم. ما پیشنهاد میکنیم که خانه به خانه بگردیم و خاطرات خوب تمامی شهروندان را به تصویر بکشیم و در تمام دیوارهای شهر بچسبانیم. اینگونه میتوانیم در شرایط سخت به دیوارهای شهر نگاه کنیم و با یادآوری لحظات خوشایند زندگی مقاومت بیشتری در برابر مشقتها نشان بدهیم. انسان بدون خاطره تبدیل به ماشین تبدیل غذا به انرژی مکانیکی میشود»

در اين لحظه عده زيادی در اعتراض به جمله آخر عکسها جلسه را به آشوب کشيدند. قيچی که به داشتن عقايد افراطی معروف است، گفت افرادی که عقايدی اينچنان پوسيده دارند را بايد ريز ريز کرد «بايد تمامشان را ريز ريز کرد و همه جا پخش کرد تا همگان بدانند آينده افکار دوگماتيسمی چه است.»

هر کسی چيزی ميگفت. گاهاً بحث‌های خطرناکی در حاشيه جلسه بين گروه‌های مختلف شکل ميگرفت. حتی آنهايی که در اصل قضيه با هم توافق داشتند، در نحوه اجرای آن با هم درگير ميشدند. از تشنج نگران بودم اما با خودم فکر کردم گذشته از همه چيز ما مسلمان هستيم و اين نحوه بحث در خون ماست. مگر نه اينکه اسلام طوری ما را تربيت کرده که حتی ميليمتری از عقايدمان عقب نشينی نکنيم؟‌ مگر نه اينکه افراط و تفريط را با فشار به ماتزريق کرده؟‌ کداميک از ما عقايد ميانه رو دارد؟‌ چند بار در يک بحث گفته‌ايم بله شما راست ميگوييد؛ من اشتباه ميکردم؟‌ صدای داد و فرياد همه بلند بود. منگ و گيج شده بودم. صحنه را اسلو موشن و صامت ميديدم. در مصاف قيچی با يکی از عکسها تکه‌ای از عکس به هوا پرتاب شد. با خودم فکر کردم عکسها راست ميگويند؛ اين صحنه را بايد خاطره‌ای بکنيم و به ديوارهای شهر بچسبانيم تا همه بدانند عاقبت کله شقی چيست. صفحه محوتر ميشد. ميدانستم اگر کسی قرار باشد به غائله پايان ببخشد خود من هستم. ميدانستم چه کنم. گذشته از هر چيز من هم مسلمان هستم. راه و چاهش را بلدم. با خودم فکر کردم محمد هم راه و چاهش را بلد بود که توانست بر اعراب حکومت کند. داد زدم:‌

«دوستان، دوستان! خيلی دردناک است که شاهد اين هستيم که مسلمان به جان مسلمان افتاده. برادر به جان برادر افتاده. در حاليکه دشمنان دنبال اين هستند که موقعيتی برای تفرقه افکنی ايجاد کنند. ميدانم که همگی از روی دلسوزی سخن ميگوييد و برای ايجاد مدينه فاضله‌ای که اسلام در آن فراگير باشد تلاش ميکنيد. بايد خودمان را يکپارچه نشان بدهيم. بايد طوری رفتار کنيم که بيرونی‌ها فکر کنند که ما در قويترين لحظات زندگی من هستيم. غير از اينست که اگر شما دائم در مغز من در حال جنگ و دعوا باشيد، همگان از تفرقه درونم آگاه ميشوند؟‌ بايد با هم هم صدا شويم تا بتوانيم بيرونی زيبا و دوست داشتنی برای علی نوری بسازيم. پس بياييد صلواتی بفرستيم و غائله را ختم کنيم.

اللهم صل علی محمد و آل محمد!



ختم جلسه...
 
 
 
 
  اعتقاد به پديده تکامل در طبيعت و حذف ژنهای ضعيف در توليد نسل بعد، و بقای بلند مدت اسلام از بزرگترين پارادوکس های مغزم شده.  
 
 
  پدرم وقتی مرد، دل من از سر پرواز نگاهش رنگی بود ..
 
 
 
 
 
آن روز که بيايد، همان روزی که با ضعفت روبه‌رو می‌شوی، عجب روزيست. چه سخت است فهم ضعف و ناسوری در حاليکه همواره خودت را استوار تصور می‌کردی. چه می‌دانستی که تو هم می‌شکنی. که تو هم حد و اندازه محدودی داری. ظرفيتت را چه زياد تصور می‌کردی. بايد به خودت، به زندگيت، به تصميم‌هایت، به دنيا، به عشق و به همه چيز شک کنی و ميکنی. مسير زندگيت را تا خود ۱۰ سالگی بارها و بارها می‌پيمايی. و چه بی‌تابی! هيچ نميابی! سر هر ظهر تابستان می‌ايستی و اعتراف می‌کنی که زندگی خاليست.

بايد پيش تمام آنانی که شعار «قوی باش» در گوششان خواندی اعتراف کنی که اشتباه می‌کردی. و چه سخت است اعتراف!

بايد دعا کنی که آن روز نيايد که اگر بيايد کمرت را می‌شکند..
 
 
 
 
  با خدايت دوست باش و به او نزديک شو. يادت نرود اما که هرگز از او درخواست کمک نکنی! خوب ميدانی که مجبورست رويت را زمين بياندازد و مياندازد و دوستيتان به قهقهرا ميرود.  
 
 
  خدايا دوستت دارم تنها به اين خاطر که سالها پيش با هم صحبت کرديم و به من گفتی که ديگر مردی شدی. برو و ديگر از من هيچ نخواهی شنيد، به هم قول داديم و تو هيچ وقت زير قولت نزدی.

تمام آنچه را نشانم دادی راست بود. همه‌اش را ديدم. من طبق معمول زير قولم ميزنم و از تو با تو صحبت می‌کنم و تو طبق معمول زير قولت نميزنی.



خدايا!
اينجا،
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است




خدايا!
تو که آنجا هستی،
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
 
 
 
 
 
يکی از اون روزای قديم نديما که اينطوری مد بود، وقتی می‌رفتم تو اون خونه کذايی، عشق‌هام رو اون بيرون در روی پادری درآوردم، جفتشون کردم و رفتم تو. وقتی اومدم بيرون اما اثری از آثارشون نبود که نبود. اگر يک جفت عشق تقريباً نو با شماره ۴۳ پيدا کردين خبرم کنين.

قربان شما،
عشق دزديده



يکی از اون روزای قديم نديما که اينطوری مد بود، وقتی از کنار اون خونه کذايی رد می‌شدم يک جفت عشق دست نخورده جفت شده پشت در پيدا کردم، يواشکی برشون داشتم. چنديه دهنم رو گاييده‌. گمون می‌کردم شماره‌ش بهم نميخوره؛ سر و تهش رو چيزهايی خوروندم تا اندازه بشه. نشد که نشد! نگو که عشق‌های پشت دری خصلتشون همينه. يادم نبود که مال مفت باشه، کوفت باشه در مورد عشق صدق نميکنه.

عشق دزديده
 
 
 
 
  بر خلاف تفکرات عاميانه، قدرت زنان در استفاده از عقل در مسايل سکسی بسيار بيشتر از مردان است، پس زنان انسانهای عقل‌مدار تری نسبت به مردان هستند. اکثر دخترها ميتوانند از بروز سکس در رابطه‌شان جلوگيری کنند در حاليکه اندامشان به شدت خواستارش است. مردها اما، توانايی جلوگيری از سکس را حتی در زمانهايی که علاقه‌ای به شخص مقابل ندارند هم ندارند. آخرين مثالی که در تاريخ آمده که مردی توانسته با استفاده از عقل از بروز يک سکس جلوگيری کند همان شيخ ميرعماد است که با آن کنيزک لوبت شب را تا صبح سپری کرد و شهوتش را کنترل کرد. بنده خدا تا صبح تمام انگشتان دستش را با شعله شمع سوزاند و گاز گرفت تا آتش جهنم را برای خودش يادآوری کند...

و اما چرا تفکرات ۴ صبحی:

- اين البته برای دختران فاجعه است چون اگر در رابطه‌ای باشند و خواستار سکس باشند و سکسی در کار نباشد،‌ بايد بروند و فاتحه آن رابطه را بخوانند!!!

- و اين البته برای مردان هم فاجعه است چرا که اگر در رابطه‌ای باشند يا بايد فاتحه سکس را بخوانند و يا اينکه اگر سکسی در کار باشد نشانه اينست که آنچنان طرف در عشق غرق شده است که فرار کردن از آن رابطه را بايد با خود به گور ببرند.
 
 
 
 
  اسلام از ابله‌ترين (و شايد هم هوشمندترين) دين‌هاست که تمام وعده‌های پاداش در آينده‌اش محدود ميشود به خوراکيهای خوشمزه و سکس با بهترين‌ها!

مشخص است چرا طبقه ضعيف جامعه هميشه طرفدار اسلام بوده است. چونکه آنکه خيلی پولدارست و قدرتمند هم خوراکيهای خوش‌مزه را دارد و هم سکس با بهترين‌ها را.
 
 
 
 
  ...خواب خیلی خوب است. حتی از جسورترین رویاپردازی‌های انسان هم پیش‌تر می‌رود. می‌رود آن کنج‌های ذهن و با دقت، خاطرات، لحظات و آن تمایلات ناب انسان را بر می‌دارد و کنار هم می‌چیند. حالت سوررئالیستیش هم از همینجا می‌آید. آنقدر به دنیای مادی اطرافمان وابسته‌ایم که جرات بعضی رویاپردازی‌ها را هم در زمان خودآگاهمان نداریم. خواب اما بی‌پیرایه بی‌پیرایه‌ست. برای همین دوست داشتم خواب‌هایم را مخصوصاً آنهایی که او درشان بود، همیشه با خودم داشته باشم. می‌نوشتمشان تا بدانم هر لحظه چقدر از ناخودآگاهم را مال خود کرده است.