ديدی‌ام، ماليدی‌ام، عشق ورزيدی‌ام
و من،
مبهوت،
غوطه خوردم در وجد
 
 
 
 

می‌گفت:‌ اين مادر جنده اين چيزها نمی‌فهمد. طلب‌مندی خاطر يالغوزش را به هم ريخت، در گوشش با ناله از سرگردانی خواند که:‌

ياد دارم شبی ماهتابی
بر سر کوه نوبن نشسته
ديده از سوز دل خواب رفته
دل ز غوغای دو ديده رسته

مثل بز به چشمانش خيره شد، در دم گفت:‌ اين‌ها که می‌گويی را نمی‌فهمم ولی مادرت را به يک تومان به اجنبی می‌فروشم قرمساق و پدر پدرسوخته‌ش را درآورد.

راست می‌گفت، هم مادر جنده بود و هم نفهم.
در منظر قدرت بودنش هم بر مادر جندگيش و نفهميش می‌افزود.

بالشم را روی سرم گذاشتم تا سنگينيش خوابم کند..

 
 
 
 
 

تو کجایی و کجایی و کجایی!

آن سالها پیش

که سرچشمه آن بالادست خشکید

که تو هم پر زدی

از پری بودنم تن زدی

خداوندگار عزوجل را من خودم حلق‌آویز کردم

آری، آن سرچشمه بالادست خشکیده

یادت باشد اینجا از آب خبری نیست

از طراوت و خنکی و سایه درخت بید خبری نیست

همه خار است و خار که دلها را می‌خراشد

همه خراش است و خراش که آدمیان را می‌خشکاند

و سرچشمه‌ای، که دیگر در کار نیست

همه چیز تب‌آلوده! دردناک!

و سنگهای تفته بر خاک که عطش می‌نالند

بیا با هم دشنام دهیم خدایان غنوده را

و بر این نطع بی‌آبشان بنشانیم

 

از پس کوه آمده‌اند

چه می‌دانند نگاههایی که به آن سرچشمه آغازین بود؟

و کمرهایی که پت‌پت کنان

سیگار بر دردهای خود مرهم می‌کنند

 

بیا لعنت کنیم سرچشمه ربوده را

عشق‌های آب ساییده و

آشکارا به تباهی کشیده را

تو کجایی و کجایی و کجایی!

 
 
 
 
  من امروز از تو برای من صحبت می‌کنم. پس بگذار خدایان همگی دوره شوند و بگریند بر این عشق که به ایشان روا نیست.  
 
 
  تیره بختی را به اهتمام ساختیم. اگر دست و پایی به اطراف می زنیم، همه اش تف سر بالاست.  
 
 
  روزايی که احساس ميکنی همه بدبختی‌های دنيا رو سرت خراب شده رو فرداش رو  دوست دارم.  
 
 
  پليدی که در افق محو شد، لابد گرگ و ميش شده بود که سايه‌ها را روی ديوار تشخيص ميدادم. سايه من از همه بزرگتر بود. منگِ از سياهی و مردد از روشنايی روی ديوار هوار ميکشيد. منتظر آفتاب نماندم تا سرنوشتش را دنبال کنم؛  خيلی خوابم می‌آمد...  
 
 
 

تنها آب می‌توانست خاطرات را آنطور که می‌خواهم شستشو دهد؛ دوش که گرفتم، ديگر سگهای تيزشامه هم نمی‌توانستند ردشان را بگيرند.

اينها همه نتايج تفکرات سوسکی‌ام بودند. با خودم گفتم خاطراتی که ديگر متعلق به من نيست، همانهايی که ديگر مال کس ديگريست، همانهايی که ديگر بوی فساد خاطر می‌دهد را بايد دوششان گرفت و شست.

تنها چيزی که نمی‌شود با آب شست، خاطره شستن خاطرات است که تا ابد ننگش بر تنت می‌ماند.

 
 
 
 
 

و حالا کوچه‌ها
گرچه تنگ‌اند و نفس‌گير


در شب اما، مست‌ها را يارانند...

 
 
 
 
  يکی ترسان، کناری
کنار نيمکتی، زير چناری
عشق بازی می‌کرد با خوب خوبانش.
تلخ و شيرين از دل و درد و حماقت
دادخواهی می‌کرد:

من سراسر پا به پای عشق آمدستم
ساز و برگی هم ندارم به دستم
ليک دادی از هر چيزم به دستم

ای تو آن من آشنای روز و ماهت
ای تو آن من به قربان صدايت
عاشق عمق نگاهت
من،
تو که از آسمان آمدی
پر زدم
از غمم، از غربتم، از تاريکيم
تن زدم، با عشق از نو دم زدم
 
 
 
  بیاییم روراست باشیم. این بازییهای روزمرگی دیگر قدیمی شده است. بوی پوسیدگی می‌دهد. نشسته‌ام و دنبال عبارتی هستم که زندگی را به آن تشبیه کنم. به این فکر می‌کنم که شاید زندگی شبیه آبی باشد که یک سره به سنگی می‌خورد و آن را می‌شوید. تمیزش می‌کند؛ سنگ لذت می‌برد. صیقلش می‌دهد؛ باز هم لذت می‌برد. خردش می‌کند؛ سنگ دیگر راهی برای گریز ندارد. یعنی برای مبارزه دیگر خیلی دیر شده است. سنگ می‌نشیند و منتظر فروپاشی‌اش می‌شود. آب می‌آید و هر چه را که باشد می‌شوید. زندگی هم همین گونه است. می‌آید و موذیانه همه چیز را می‌ساید و می‌برد. درد من هم از این همه چیز شویی است. یادم هست چیزهایی داشتم که حاضر بودم هر کاری بکنم تا پاک نشوند. فکر می‌کردم زندگی می‌آید و من می‌گویم بیا، همه چیز را ببر و این چند قلم را بگذار. انتظار زیادی‌ست؟‌ روزگار بیاید و بگویی همه را ببر؛ لطفاً این دوستی‌هایم را دست نزن. آن یکی خاطره مورد علاقه دوره بچگی‌ام را نمی‌دهم. اوه اوه، حالم از این روز بهم می‌خورد. بیا مال تو، نخواستمش. رها کنم این پرت و پلا گویی‌ها را.

باید دنبال عبارتی بگردم که زندگی را توصیف کند. زیاد نباید کار سختی باشد. آخر، سالیان سالست که با زندگی هم‌دمیم. باید خوب بشناسیمش. مگر نه اینکه از رگ گردن به ما نزدیک‌تر ست؟‌ مگر نه اینکه عین زندگی را تجربه کرده‌ایم؟ چگونه نمی‌توانم عبارت را پیدا کنم؟‌ فکر می‌کنم شاید زندگی همانند یک بعد از ظهر برفی‌ست. گهگاهی می‌آید و رویش تنها قدم می‌زنی. شاخه نور در دستت می‌گیری و آرام می‌شوی. ردپایت را رویش می‌گذاری، اما نیمه شب، که سنگینی برف سکوت را بر همه جا حکمفرما می‌کند، همه‌اش محو می‌شود. درد من هم از همین همه‌گیری برف است. می‌آید و همه چیز را می‌پوشاند. چه خوب اگر بعضی چیزها را رها می‌کرد. رهگذر تنها مانده در کوه که ردپای راهنمایی را دنبال می‌کند. چه خیالی...

خزعبلات می‌گویم. اینجا زندگی سریع است. گاهی اوقات جا می‌مانی. برف آرامست. زندگی نمی‌تواند برف باشد. پروین خانم می‌گفت اینجا سطح انتظار، از زندگی هم سریع‌تر رشد می‌کند. باید چیز ترسناکی باشد. من که از زندگی هم جامانده‌ام، به خواب خوش هم نمی‌توانم به انتظارات برسم. درد من هم از همین جاماندگی‌هاست. آن سنگ هم از سرعت آب جاماند که خرد شد. وقتی به خود آمد که دیگر دیر شده بود. نشست و تنها نظاره کرد. احساس می‌کنم هم جامانده‌ام و هم دیر شده است; نشسته‌ام و تنها نظاره می‌کنم.

 
 
 
 
  تخطی کنیم از سرنوشت.
سوی آزادی هم پیمان بشویم.
و پروازی بکنیم...
 
 
 
  من زاسرار گران میدانم
همه از پیر و جوان،
خرد و کلان،
همه این آه و فغان میدانم
سجده ها بر سر عشق
عصیان بر سر عشق
همه را با دل و جان میدانم
تو چه دانی؟ تو چه دانی؟ تو چه دانی؟

تو،
ای رقاصه عالم کش
تو که امروز به خدا نسیانی
و ز فردای منم بی زاری
تو از این درد دلم چون دانی؟
 
 
 
  چه چیز مسری تر از شادیست؟